تبليغاتX
مداد سفيد




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


مداد سفيد

 

چند ماه پیش وقتی اومدم

هیچ وقت فکر نمی کردم تا این حد به این محیط وابسته بشم

آره اسمش مجازیه

ولی خیلی چیزا واقعی تر و حقیقی ترند

تو این یه هفته که نبودم

واقعا نبودشو احساس کردم

دلم تنگ شد

برای این وبلاگ

برای دوستام

فهمیدم که

چقدر این محیط رو دوست دارم

چقدر دوستامو دوست دارم

ولی چه میشه کرد

خیلی وقت ها

باید از خیلی از چیزهایی که دوستشون داری بگذری...

خیلی سخته

الان این اتفاق افتاده

برای من

باید یکی دو ماهی نباشم

از اینجا دور باشم

از این دفتر دل

از دوستام

که اگر چه شاید تا حالا ندیدمشون

ولی برام عزیزند

خیلی...

 

وای چقدر سخته...

دلم براتون تنگ می شه

خیلی زیاد

 

حداکثر یکی دو ماه طول می کشه

اگه تا اون موقع نیومدم...

حتما کهریزکی....... جایی....

شایدم قطعه ی ۳۰۲

دوستتون دارم

مراقب خودتون باشید خیلی زیاد

بر میگردم

حتما.....

نوشته شده در چهارشنبه 1388/10/02ساعت 11:44 توسط npm| |

 

گام های سنگین

و پاهایی که میل به راه رفتن نداشتند

در ابعاد این دنیای پوشالی

 

آرام بودم انگار

و یادی از یاد تو که به یادم می آمد

افکاری که عبور می کردند از چهار راه های ذهنم

سریع می گذشتند

و من...

کم کم  

پنهان می شدم در هیاهوی این شهر سیمانی

در میان این آدم ها...

مرده ای که نفس می کشد هنوز...

و ذره ذره تمام شدنم را نظاره می کردم

 

هوا سرد

سوزناک

نفس گیر...

غلبه کافیست

یکی شدم...

و تمام شد احساس سرمایی که داشت در استخوانم رخنه می کرد

 

دنبال احساسی می گشتم در وجودم

که گم شده بود

گم شده...

کاش می دانستم چرا

...

نگاه کن

ته این بازی تلخ

چه کسی برنده شد

؟؟؟

 

فراموش خواهی شد

در همین نزدیکی ها

و حال

اشباع شدم از همه ی لحظه هایی که از آنها فرار می کردم

و این بار

میان منطق همه ی این لحظات

گم می شوم...

فرو می روم در این مرداب خاطرات

...

کاش می دانستی

دنیای بی تو

چقدر سرد و تاریک است...

شمع هایم کو؟؟؟

 

فراموش خواهی شد

رکود شدید حضورت

در این ذهن بیمار

احساس خواهد شد...

 

گاهی قلبم سنگینی می کند

تحمل وزن دوست داشتنت را نداشت

...

شاید

نمی دانم

شاید

بار دیگر که به دنیا بیایم

حضور داشته باشی برای همیشه...

 

نمی دانم در کجای این دنیای کاغذی

شاید پر رنگ تر باشد

رنگ های آن دنیا...

شاید...

 

دنیایم تلخ شده

تلخ

و یاد اوری لحظه هایی زیبا ...

تعبیری از این حس در ذهنم

تلخ مثل لیمو شیرین...!!!

...

می شد باشی تا ابد

می شد لحظه هایی بسازیم تکرار ناشدنی

می شد افسانه ای شویم اساطیری

می شد بر گردی از آن دور های وجودم

ولی دریغ

که دنیای با هم بودنمان

در هیچستان بود

جایی در مرز بی گاه بودن ها

...

و حرف آخرم به تو

می دانی...

تنهایی

درد

حس غریب کم شدن

تنها چیزهایی است که از حضورت به یادگار دارم...

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/23ساعت 9:34 توسط npm| |

 

زندگی

شاید یک راه

بدون اختیار...!!!

باید ادامه داد

به خاطر ادامه دار بودنش

محکوم...

 

ناگزیر به انتخاب

مجموعه ای از انتخاب ها

تصمیمات

درست یا غلط

همینه

همش

همینه

شاید

معنای زندگی

نهفته شده در همین انتخاب ها

شاید

تعریف از زندگی

باید تغییر کنه

شاید همه چیز

همه ی اشیا

همه

زندگی میکنند

نوعی دیگر

 

فیلتر صدا های اطراف

و سلول هایی که میروند به سوی ابدیت...

 

رنج هایی که تو را می رسانند به مرز های ناممکن

قوی تر

قوی تر

آیا این من بودم

؟؟؟

قوی تر از همیشه

شاید به ظاهر ضعیف تر

ولی قوی تر از همیشه

 

زندگی

همیشه

سرشار از این تناقض هاست

شاید همیشه اتفاق می افته

ولی

هیچ کس جدی نمی گیره

!!!

این تناقض های واضحی که اتفاق می افتند

 

شاید همه

دلشون میخواد

همه چیز یک الگوی منظم و خاصی داشته باشه

طبق اون پیش بره

بدون هیچ مشکلی

و بعد

همون میشه

تو زندگی شون

تو ذهنشون

...

شاید واقعا این طور نباشه

ولی این طور می بینند

به خاطر همین

هیچ وقت ندیدند

هیچ وقت

این فضای امن رو

رها نکردند

 

تکرار

شاید در لغت ناراحت کننده باشه

ولی همیشه

ته دلت

دوستش داری

دوست داری بدونی لحظه ی بعد رو

قابل پیش بینی

همه چیز

...

!!!!

کم پیش میاد

خیلی کم

که خودتو رها کنی از این تکرار ها

از این عادت ها

و بری تو یه فضای جدید

دنیای جدید

آدمای جدید

و وفق بدی خودتو

با لذت

از اعماق وجودت

من شک ندارم

آدما

ته دلشون

عادت ها رو دوست دارن

و عادت یعنی

همه ی این تکرار ها...

 

زندگی پر از این تناقض هاست

خودتو دوست داری

ولی بد می کنی با خودت

خیلی وقت ها...

...

شاید

باید انتخاب ها به گونه ای دیگه تعریف بشه

شاید دنیا نیاز به یه تحول داره

که برگرده سر جاش

سر جای اولش

آره همون اول

اینجایی که هستیم

نمی شه اسمشو گذاشت تمدن

حتی زمین هم دیگه صداش در اومده...

همه چیز بوی سیاست میده

حنی این وبلاگ

بوی گند سیاست گرفته

شاید

این بدترین دوره ای باشه که زمین داره تجربه می کنه

 

و یه مسئله ای که همه ی ذهنمو تسخیر کرده

راستش در مورد هیچ چیز مطمئن نیستم

...

!!!

این همه چرند گفتم که چی بگم...

خوب نیاز داشت

به مقدمه

به زیر ساخت

 

چند هزار سال پیش

وقتی داشت این جوری می شد

یه چیزی اومد

به نام دین...

ای...

یه جورایی درست کرد گند کاری ها رو...

حالا چی؟؟؟

حالا چی

؟؟؟

یه چیزی باید بیاد

یه راه حلی

یه فکری...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت 11:10 توسط npm| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/09/14ساعت 9:59 توسط npm|

 

رفته بودم کوه

بعد از ماه ها

فهمیدم که چقدر فاصله گرفتم با زندگی

با لذت

با بودن

چقدر زندگی تو عصر حجر لذت بخش بوده

و احساس میکنم حتی آدم هاش هم انسان تر بودند

...

رفتم

رفتم

خیلی بالا

و هر چقدر بیشتر می رفتم احساس می کردم انرژی بیشتری دارم

 

دنبال کردن یک جویبار

تا برسم به سر چشمه اش

تو دل کوه

وای خدا اون چیه دیگه...!!!

با ابتدایی ترین چیزهایی که تصورشو کنی

یه چیزی شبیه به کلبه ساخته شده بود

کنارش یه تابلو

روش نوشته بود...

مانند کوه محکم و استوار باشید

(فکر می کنم همین بود...)

جالب بود

اون بالا

آدم های جالب تر

همه کوه نورد

ورزشکار

نمیشه گفت پیر

چون واقعا این احساس رو کنارشون نداشتی

وای چه صفایی داشت

تو دل کوه

دیوار های سنگی

قفس چند تا مرغ مینا

پوستر های قدیمی چسبیده به دیوار کوه

و

صندلی های سنگی

و پیرمرد ها و پیر زن های باحال

خیلی باحال

منبع بی پایان انرژی

اهل دل

میزبان...

چه فضایی

عالی بود

آواز می خوندن

چه صدای محشری

و

چای با آب چشمه

چقدر می چسبید تو اون هوای سرد

 

رها ترین احساسات

احساس جاری بودن در لحظه

انگار یه چیزی همه ی وجودت رو قلقلک می ده

غیر قابل وصفه

دوستش دارم...

چقدر خوبه

چقدر خوبه رهایی

بی خودی

مستی

دیوونگی

وای خدا مرسی که منو با این فضا آشنا کردی

از بودن تو بهترین کافی شاپ ها هم لذت بخش تره....

این جور محیط ها رو ترجیح میدم

ساده...

زیبا...

سرشار از انرژی مثبت...

لذتی توش هست که تو جاهای دیگه پیدا نمی کنی

نمی دونم دلیلش چیه

شاید من زیادی دیوونه ام

به هر حال...

یه تصمیم

هر هفته میرم اونجا

هر هفته

 

باید کشف کرد

زندگی رو

بودن رو

باید تجربه کرد

باید رها شد

از شمارش داشته ها و نداشته ها

از قید و بند های دنیا

بند هایی که وجودت رو وابسته می کنه به یه سری چیزای پوسیده

فرسوده

شاید به نظر جدید

جذاب

و فریبنده بیاد

ولی پوسیده است

بشناس...

درکش کن...

و رها شو

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 10:49 توسط npm| |

 

سکوتش رو دوست داشتم

وایساده بودم به کوه ها نگاه می کردم

دوردست...

چیزی نبود که جلوی وسعت دیدت رو بگیره

نه ساختمونی نه خونه ای نه....

هوا ابری...

یه کم سرد بود

آخ خدا عاشق این هوام...

بارون می اومد نم نم

...

و صدای آب...

زمزمه ی آب

داشت با گوشم بازی می کرد

انگار داشت بهترین نت ها نواخته می شد

استادانه ترین

آرامش بخش ترین...

باد...

که شدتش خیلی زیاد نبود

ولی گاهی هولم می داد

صورتم رو نوازش می کرد

چه حس قشنگی ...

گرد باد های کوچکی که در دوردست ها درست می شدند

و چرخ می خوردن

چرخ می خوردن...

دلم می خواست با همه ی وجودم نفس بکشم...

وای خدا چه استادی هستی

هنرمندی هستی توانا

دوستت دارم خیلی...

نفس می کشیدم با همه ی وجود...

چه هوای محشری...

بودن معنا بخش می شه

درکش...

درک اینکه هستی

هستی...

برای احساس خوشی داشتن گاهی

همین درک زیبایی کافیه...

درک زیبایی های اطراف

و بعضی از مسائل تو اینجور مواقع برات پوچ و بی ارزش میشن...

مسائلی که شاید در حالت عادی واقعا درگیرت کنن

دیونت کنن...

میشه احساس خیلی خوبی داشت در اوج تلخ کامی

میشه...

شک نکن

 

پ.ن

سنگینی نگاهش رو حس کردم

برگشتم

نگهبان خوابگاه بود

با نگاه تعجب آمیزش

داشت به دیونگیم نگاه می کرد...

نیم ساعت بود  وایساده بودم اونجا...

این یکیو ندیده بود دیگه...!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/01ساعت 9:24 توسط npm| |

 

دلم می خواست گوش کنم

تمرکز کنم

تمرکز...

واقعا یه موهبته...

مثل سلامتی میمونه...

وقتی نداشته باشی تازه می فهمی چه چیز مهمی رو تو زندگیت از دست دادی...

این روزا اصلا تمرکز ندارم...

باید برگرده ولی نمی دونم چه جوری!!!!

استاد داشت درس میداد

یه دفعه می دیدم نصف تخته پر شده...

وای خدا چرا تمرکز ندارم؟؟؟

این مزخرفات چیه که می نویسی؟؟؟

به عنوان تمرین ثابت کنید...!!!

تمرکز کن

تمرکز کن دختر....

 

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

 

این چیزیه که خودت می خواستی...!!!!

خط های مورب...

نقاشی صورت استاد...

سیبیلووووو........

عینکی......

اینم ماژیکش...

...

و دقتش در مقایسه با اعمال موج سینوسی کمتر است...!!!

دقت چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای خدا این ترم مشروط نشم شانس اوردم!!!

به معجزه اعتقاد داری؟؟؟

باید در مورد من رخ بده تا همه ی این درس ها رو پاس کنم!!!!!!!!

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهراب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پای در بند چه سود...

 

(ادیبی شدم برای خودم...!!!)

 

دوستم:ـ چته نسرین چرا دپی؟؟؟

- دپم؟؟؟

جوونم جوونای قدیم!!!

این الفاظ چیه به کار می بری دختر؟؟؟...

(یعنی اینقد تابلو بودم!!!!)

دل می خورد و دیده برون می ریزد...

 

برای جلسه ی آینده ادامه مبحث مولد های سوئیپ را بررسی میکنیم... 

 

این جلسه هم تمام شد و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...

 

با هوشیاری غصه هر چیز خوری

چون مست شدی هر چه بادا  بادا!!!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 10:15 توسط npm| |

 

روز خاصی بود برای من

خیلی خاص

یه جر و بحث حسابی

جنجالی

و تموم نشدنی

مناظره....

از نوع خاصش....

بعد از مدت ها

من و ....

من و ....

من و خودم ...

دوتایی رفتیم بیرون

کجا؟؟؟

نمی دونم

مهم نبود کجا

مهم این بود که با هم خلوت کردیم...

دلش خیلی پر بود از دستم

منم عصبی

یه دنده و لج باز...

...

.

گوش کن دختر

تا کی می خوای ادامه بدی؟؟؟

تا کی؟؟؟

دیونه

آخرش که چی؟؟؟

آخرشو میگم...

یه کم فکر کن...

.

بسه دیگه نمی خوام چیزی بشنوم

میگم حوصله ندارم تمومش کن...

 

ببین گلم یه دقیقه گوش کن به حرفم آخه...

خوب شاید نظرت عوض بشه...

خواهش می کنم تمومش کن!!!

این بازی مسخره ای که شروع کردی

به خدا اشتباهه

اشتباهه...

اینم شد زندگی؟؟؟

باور کن خیلی دوستت دارم

خیلی...

توی دوست داشتن من تردید داری؟؟؟

 

نه...

ولی نمی خوام چیزی در این مورد بشنوم...

بی منطقم؟؟؟

آره هستم

من این جوریم...

همینه که هست...

بهت نگفته بودم؟؟؟؟

نگفته بودم؟؟؟

خوبی وبدی به دیدگاهت بستگی داره...

به این بستگی داره که تو چی رو خوب میبینی...

شاید یه چیزی از دیدگاه من خیلی خوب باشه و از نظر یکی دیگه بد

نسبیه

نسبی....

مشکل تو چیه الان؟؟؟

 

مشکل من؟؟؟

میگی از کجا معلوم که اشتباه باشه؟؟؟

به ذاتت نگاه کن...

ببین گلم

بزار یه مثال بزنم برات...

آدم کشی کار خوبیه یا بد؟؟؟!!!

به دیدگاه آدم بستگی داره؟؟؟

خوب معلومه که بده..!!!!!

خیلی هم بده...

کشتن یه آدم بی گناه منظورمه...

حالا تو هی بگو به دیدگاهت بستگی داره...

یه سری چیزا هستن که ذاتا بدن

خیلی بد...

نباید انجامشون داد...

به دیدگاه و این صحبت هام بستگی نداره...

متوجه منظورم شدی؟؟؟

احساست چی میگه؟؟؟

احساس خوبی داری؟؟؟

...

 

باور کن نمی دونم...

نمی دونم...

اصلا گیرم اشتباه باشه...

آخه قرار نیست که همیشه درست عمل کنیم...

قراره؟؟؟؟

گوش کن

این حرف دلمه...

شاید اشتباه باشه...

ولی اگه اشتباه هم بود برام مهم نیست...

باور کن مهم نیست...

من مرز هامو میشناسم...

البته فکر میکنم که بشناسم

تا کی میخوای اینقد کلیشه ای زندگی کنی؟؟؟

اصلا کی گفته اشتباهه؟؟؟

کجاش اشتباهه؟؟؟

بگو...

آره بگو...

چرا اینقد حرف میزنی؟؟؟

نصیحت...

نصیحت...

این کار خوبه...

این کار بده...

تمومش کن..

این قضاوت درونی رو...

ببین یه چیزی نباید یادت بره...

ما دو تا تا آخرش با همیم

تا آخر...

همیشه باید هوای همدیگه رو داشته باشیم...

مواظب همدیگه باشیم

یادت نره تو تکیه گاه محکمی هستی برای من!!!

دوستیمون مثل خیلی از دوستی ها نیست...!!!

محکمه...

پایدار...

هیچ کسی نمیتونه جای تو رو تو دلم بگیره...

جای منو تو دلت بگیره...

مال همیم فقط...!!!!

...

 

دوستت دارم

خیلی...

...

فک می کنم به حرفات

تو هم قول بده دیگه اینقد غر نزنی...!!!

...

باید تموم بشه این گفتگوی درونی

گفتگوی من و خودم...

!!!

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/17ساعت 9:48 توسط npm| |

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود

و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید( این وطن هرگز برای من وطن نبود)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پردازان در رویای خویش داشته اند

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

سرزمینی که در آن نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسباب چینی کنند

تا هر انسانی را آن که بدتر از اوست از پا در آورد(آیا این وطن برای من وطن می شود؟؟؟)

آه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن

آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی می آرایند

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست

و زندگی در آنجا یعنی آزادی

زندگی آزاد است و برابری در هوایی که استنشاق میکنیم

بگو تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می کنی؟؟؟

من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار که به گفتار آمده ام

در زنجیره بی پایان دیرینه سال

سود  قدرت  استفاده

قاپیدن زمین

قاپیدن زر

قاپیدن شیوه های بر آوردن نیاز

کار انسان مزد آن

و تصاحب هر چیز به فرمان آرزو و طمع

آزادگی؟؟؟ یک رویا...

رویایی که فرا می خواند هنوز مرا...

آه بگذارید این وطن بار دگر وطن شود

سرزمینی است که هنوز آن چه می بایست بشود نشده است

سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد است

سرزمینی که از آن من است

آری هر ناسزایی که در دل دارید نثار من کنید

پولاد آزادی زنگار ندارد

از آن کسانی که زالو وار به حیات مردم چسبیده اند

ما می باید سرزمینمان را بار دیگر باز بستانیم...

آه آری...

آشکارا می گویم این وطن برای من هرگز وطن نبوده است

با این وصف سوگند یاد می کنم که وطن من خواهد بود...!!!

وطن من خواهد بود

رویای آن همچون بذری جاودانه

در اعماق جان من نهفته است

ما مردم می باید  سرزمینمان

گیاهانمان

رودخانه هامان

معادنمان

کوهستان ها و دشت ها و کویر های بی پایانمان را آزاد کنیم

همه جا را

سراسر این سرزمین سرسبز بزرگ  را

و بار دیگر وطنمان را بسازیم...

و بار دیگر وطنمان را بسازیم !!!

                              

                                                                                     "هیون"

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:20 توسط npm| |

 

سرما...

پنجره ها رو باز میکنم

کمی سرده

دوست دارم این حس رو...

مثل یک جور شک الکتریکی...

هوای مطبوع...

بوی پاییز

و

من

توی این گوشه دنیا...

و یک حس عجیب

خاص

استرس نیست...

ولی به حسم شبیه

...

افکار پریشان

در هم

بی نظم...

احساس می کنم تو یه دوره خاص از زندگیم قرار دارم

خاص و حساس...

و یه انتخاب مهم

انتخاب یک راه...

و تردید...

تردید در درست بودنش...

از باورم...

شاید این یک جور ریاضت باشه...

نمی دونم...

آگاهی خود یک جور ریاضته

و همراه با مسئولیت...

هر چقدر کمتر بدونی  کمتر مسئولی...

...

و اینقدر درگیرم که دیگه نمی تونم درست تمرکز کنم...  

گاهی شده چند صفحه از کتاب هام رو میخونم بدون اینکه کلمه ای از اون رو فهمیده باشم

و ترس از اینکه نکنه این وضعیت ادامه داشته باشه...

...

فکر اینکه دیگه تمام شد دنیای عامی بودن

عامی بودن از نظر خودم

عامی بودن یعنی فکر عامی داشتن...

حسم غیر قابل وصفه...

نمی دونم

این نوشته ها...

چرندیات عاقلی است که دیوانه شد...

یا

دیوانه ای که عاقل شد...!!!

سرما...

سرفه های پی در پی

سردر گمی روزمره...

و زندگی با طعم  بودن...!!!

...

چقدر چرند نوشتم...

میزارمش تو وبلاگم

شاید بعدا برش دارم

ولی کمک کرد به آشفتگی فکریم...

بنویس !!!!

هر وقت ذهنت آشفته بود بنویس...!!!!

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 15:15 توسط npm| |


Design By : Night Skin